اسفند ۴
سیر تکاملی دخترها!
icon1 saied | icon2 طنز | icon4 ۱۲ ۴م, ۱۳۸۶| icon3۳ نظر »

سال ۱۲۳۰
مرد: دختره خیر ندیده من تا نکشمت راحت نمی شم…
زن: آقا حالا یه غلطی کرد ، شما بگذر.نامحرم که خونمون نبوده. حالا این بنده خدا یه بار بلند خندیده…
مرد: بلند خندیده؟ این اگه الان جلوشو نگیرم لابد پس فردا می خواد بره بقالی ماست بخره. نخیر نمی شه باید بکشمش…
– بالاخره با صحبتهای زن ، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال ۱۲۸۰
مرد: واسه من می خوای بری درس بخونی؟ می کشمت تا برات درس عبرت بشه. یه بار که مُردی دیگه جرات نمی کنی از این حرفا بزنی. تو غلط می کنی. تقصیر من بود که گذاشتم این ضعیفه بهت قرآن خوندن یاد بده. حالا واسه من میخای درس بخونی؟؟؟
زن: آقا ، آروم باشین. یه وقت قلبتون خدای نکرده می گیره ها! شکر خورد. دیگه از این مارک شکر نمی خوره. قول میده…
مرد( با نعره حمله می کنه طرف دخترش ): من باید بکشمت. تا نکشمت آروم نمی شم. خودت بیای خودتو تسلیم کنی بدونه درد می کشمت…
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال۱۳۳۰
مرد: چی؟ دانشسرا (همون دانشگاه خودمون)؟ حالا می خوای بری دانشسرا؟ می خوای سر منو زیر ننگ بوکونی؟ فاسد شدی برا من؟؟ شیکمتو سورفه (سفره) می کونم…
زن: آقا، ترو خدا خودتونو کنترل کنین. خدا نکرده یه وخ (وقت) سکته می کنین آ…
مرد: چی می گی ززززززن؟؟ من اگه اینو امشب نکوشم (نکشم) دیگه فردا نمی تونم جلوی این فسادو بیگیرم. یه دانشسرایی نشونت بدم که خودت کیف کونی…
– بالاخره با صحبتهای زن، مرد خونه از خر شیطون پیاده می شه و دختر گناهکارشو می بخشه

سال۱۳۸۰
مرد: کجا؟ می خوای با تکپوش (از این مانتو خیلی آستین کوتاها که نیم مترم پارچه نبردن و وقتی می پوشیشون مث جلیقه نجات پستی بلندی پیدا می کنن) و شلوارک (از این شلوار خیلی برموداها) بری بیرون؟ می کشمت. من… تو رو… می کشم…
زن: ای آقا. خودتو ناراحت نکن بابا. الان دیگه همه همینطورین (شما بخونید اکثرا).
مرد: من… اینطوری نیستم. دختر لااقل یه کم اون شلوارو پائین تر بکش که تا زانوتو بپوشونه. نه… نه… نمی خواد. بدتر شد. همون بالا ببندیش بهتره…

سال۱۴۰۰
دختر: چی؟ چی گفتی مرتیکه ی ****؟ دارم بهت می گم ماشین بی ماشین. همین که گفتم. من با الکس قرار دارم ماشینم می خوام. میخوای بری بیرون پیاده برو…
باباه:جیکش در نمی یاد…
زن: دخترم. حالا بابات یه غلطی کرد. تو اعصاب خودتو خراب نکن. لاک ناخنت می پره. آروم باش عزیزم. رنگ موهات یه وقت کدر می شه آ مامی. باباتم قول می ده دیگه از این حرفا نزنه…
– بالاخره با صحبتهای زن، دخترخونه از خر شیطون پیاده می شه و بابای گناهکارشو می بخشه !!

منبع: نامه الکترونیکی یکی از دوستان که معلوم نیست خود اون از کجا آورده!

اسفند ۲

ما یک گروه الکترونیکی داریم بر روی yahoogroups به نام utcom82 که همون طور که از اسمش پیداست مخصوص دانشجویان کامپیوتر دانشگاه تهران ورودی سال ۸۲ است. شاخه های دیگری از این گروه نیز ایجاد شد که روی مسایل تخصصی تر! کار می کنه و اون گروه utcom82 به صورت عمومی و اخبار دراومد. یکی از این زیرگروه ها utcom82_boys هست فقط دانشجوهای پسر در اون عضویت دارند و طبعا من هم توش عضویت دارم! utcom82_girls هم داریم که مخصوص دختران هست و چون من دختر نیستم توش اجازه عضویت ندارم! (الان دیگه قطعا تصویر نسبتا روشنی از حرف هایی که در این دو گروه ممکنه ردوبدل بشه براتون ایجاد شده! P: و صدالبته خایینی این وسط وجود دارند که ایمیل های دو گروه رو به طرف مقابل می فرستند D: )
یک روزی از روزهای خدا یکی از این پسرها در utcom82_boys به نام محسن زد به سرش و یک سوال اساسی مطرح کرد که کلی سوال و جواب همراه خودش ایجاد کرد! اول ایمیل ها و نظرات رو مطرح می کنم و در انتها یکی دو مورد هست که می گم. ایمیل ها اکثرا به پینگلیش بود که من همه رو به فارسی برگردوندم.

محسن ایمیلی با موضوع ازدواج به گروه می فرستد:
به نام خدا. سلام. یک سوالی هست که دیشب برام مطرح شد و واقعا هم جدی می پرسم، لطفا مسخره بازی درنیاری(م-د): ما پسران چرا باید ازدواج کنیم؟

رضا در جواب محسن:
سلام. چرا نباید بکنیم؟

بهراد در جواب رضا:
یک معلم ریاضی داشتم که می گفت آدم عاقل اگه بخواد روزی یه لیوان شیر بخوره نمیره گاو ببنده تو حیات خونش D:
پی ان: ۳ لیوان شیر چطور؟

بهراد در جواب محسن:
ما پسران هرگز نباید ازدواج کنیم. هر وقت مرد شدی می فهمی چرا باید ازدواج کنی.
خیلی سعی کردم مسخره بازی درنیارم D: ولی نشد D: اون زایده مبارک رو خدا نداده بزنی تو پریز برق شارژ شی D:

امین در جواب بهراد:
احسنت. آقا من دیگه شونه نمی خوام.
توضیح: امین و یکی دیگر از بچه ها موهای خیلی درهم برهم و آشفته و سیخ سیخی دارند.

سجاد در جواب محسن:
چون دخترها باید ازدواج کنن.

محسن در جواب سجاد:
به نام خدا. سلام. یه چیزی تو همون مایه های چیزی که بهراد میگه. تا وقتی مجرد باشی تقریباغمی نداری! راحت خرج زندگی ات رو در میاری و روزی یه لیوان شیرت رو می خوری و گاو هم لازم نیست بخری. اما وقتی ازدواج کنی، اون اولش که کلی باید بری تو خرج و تازه این اول کاره از انواع اقسام اداهایی که باید تحمل کنی و رفتارهای نامتجانس که نمی فهمی چی هستن و متهم شدن به بی مهری و هزار دردسر دیگه. می بینی رضا، دردسرهاش کم نیست که می گی چرا نباید؟

رضا در جواب محسن:
خوب یکیو پیدا کن که اینجوری نباشه. خر که نیستی اولین کسی که دیدی بگیری. همشون که اینجوری نیستن که. تازه تو یه چیزایی میدی، یه چیزایی می گیری. غیر از اینه؟
پی اس: فکر کنم منظور بهراد از یک لیوان شیر رو نفهمیدی، وگرنه فکر نکنم تو از اونایی باشی که اگر شیر خواستی بری یه لیوان بخوری.

من در جواب رضا: (تیریپ روانشناسی رو فقط حال کنید!)
راستش من یادمه یه بار این مساله رو با ۳ ۴ نفر بحث کرده بودم و سعی می کنم نتایج اون بحث رو اینجا بگم و ببخشید اگه رک می گم:
اونجا ما به این نتیجه رسیدیم که در گذشته ای نه چندان دور ازدواج:
۱- مهم ترین و در بعضی موارد تنها راه ارضای نیازهای جنسی بوده و اینکه این رابطه در اکثر موارد به صورت کاسب کارانه در میومده، یعنی یه رابطه کاملا یه طرفه. خانوم س ک س ارایه میداده و آقا س ک س رو می خریده. مثل اینکه آقا می خواسته یه ماشین بخره هر چی پولدارتر ماشینت شیک تر (تو این مورد هر چی پولدارتر خانومت … )
* شاید بشه ریشه های مهریه رو متوجه شد!
۲- افراد بر اساس نیازها (معمولا مادی) با هم ازدواج می کردن. یعنی خانوم برای اینکه شوهر داشته باشه و یکی نونش رو بده و … و آقا برای برای اینکه یکی براش غذا بپزه و خونه رو تمیز کنه و بچه ها رو بزرگ کنه و … میومدن ازدواج می کردند. یعنی یه رابطه بده بستونه خیلی ساده.
البته نمی خوام بگم یه رابطه کاملا مادی از ابتدا بوده شاید اولش طرفین به هم خیلی محبت می کردن و عاشق هم بودن ولی کم کم عادی میشده و برمی گشته نقطه قبل از ازدواج و دلایل دیگه که نمی خوام خیلی بهشون بپردازم. (یک چیزی که تو اون ایمیل نگفتم و اینجا می خوام بگم اینه که بعد از نیازهای مادی انسانها اکثرا خلاهای روحی زیادی دارن و انسان های از لحاظ روحی شکننده ای هستند و فکر می کنند اگر ازدواج کنند این خلاها پرخواهد شد. در بعضی موارد که طرفین با هم جور میشن کم وبیش پر میشه ولی وای به اینکه طرف مقابل باعث بشه خلاهای دیگری ایجاد بشن. با استفاده از متدهای علم روانشناسی امروز انسان می تونه اکثر این خلاها رو وقتی که فرد مجرد هست از طریق کار بر روی خودش پر کنه و از طرفی درصد کمی از زوج ها هستند که به مقدار قابل توجهی به صورت تصادفی با هم جور میشن بنابراین ازدواج معمولا در بهترین حالت خلاها رو پر نمی کنه و فرد دوباره پس از مدتی برمی گرده نقطه قبل از ازدواج و همون خلاهای سابق)
ولی امروز برای آقایان:
۱- دیگه ازدواج تنها راه س ک س نیست. کافیه تو خیابون یه دور بزنید تا وضعیت مارکت دستتون بیاد (من خیلی از این موضوع ناراحتم که زنانی که ۹۹% شون مشکل دارند مجبورند چوب حراج به تن خودشون بزنند.) دوست دختر هم یه راه دیگه. واسه اونایی هم که به بعد شرعی قضیه فکر می کنند صیغه کلاه شرعی خوبیه و کاملا جواب میده .به نظرم بهتره کسی که افتاد تو این راه قید خدا و پیغمبر و شرع و … رو هم بزنه.
۲- اگر کسی از آقایون نیازهای مادی مورد ۲ بالا رو داره کافیه بره یک خدمتکار بگیره و دیگه نیازی به همسر نیست.
یعنی می خوام این طور نتیجه بگیرم امروز اگه کسی تو زندگی فقط دنبال هدف های مادی هست (یا می خواد خلاهاش رو پر کنه) ازدواج بهترین راه نیست. به قول خود محسن دردسر هم زیاد داره.
من فکر می کنم یه نیازهای فراتر از این نیازهای مادی هست که برای انسان انگیزه ازدواج رو بذاره وگرنه هیچ چیزی وجود نداره. خودم مدت زیادیه که دارم به این نیازهای فراتر از مادیات فکر می کنم. چیزایی مثل:
۱- میل به داشتن شریک زندگی و همسر (همفکر) که تو غم و شادی شریک هم باشیم.
۲- شریکی که به من نزدیک باشه و حضورش مثل ۲ بال در راستای رسیدن به کمال و زندگی بهتر باشه و متقابلا من هم باید ۲ بال برای اون باشم.
۳- میل به داشتن فرزند
۴- میل به مستقل بودن و داشتن خانواده
۵- میل به داشتن مسولیت در قبال خانواده و همسر
و … که بقیه اش رو خودتون فکر کنید.
پی اس: یک عالمی می گفت خوشبختی در درون خود ماست مه محیط بیرون نه همسر نه …! من فکر می کنم برای اینکه ما ازدواج موفقس داشته باشیم و از زندگی مشترک لذت ببریم باید اول رو خودمون کار کنیم.
ساعتی در خود نگر تا کیستی از کجایی از چه هستی چیستی
ببخشید طولانی شد

محمد در جواب رضا:
سلام. من فکر می کنم وقتی ازدواج کردی می فهمی ازدواج یعنی چه؟ (حتی اگه کلی قرض و قوله داشته باشی!)

سجاد در جواب محمد:
فهمیدیم ازدواج کردی (شریفی بدبخت)!!!

بهراد در جواب سجاد:
سجادجون خودت رو ناراحت نکن معمولا آدما میرن طرف چیزی که ندارن! مثلا همین ممد! شرف نداشت رفت شریف، هوش نداشت رفت هوش مصنوعی، زن نداشت رفت زن گرفت

شاهین در جواب محمد:
راهش اینه که چند نفری یدونه گاو بگیریم همگی استفاده کنیم تازه می تونیم بدیم مردم هم از شیرش استفاده کنن، پول داریم خرجش رو هم دنگی میدیم. داروی ایدز هم که کشف شده دیگه غمی نمی مونه. LD و HD هم که مفته. مفیدم هست. اگرم کهنه شد سه طلاقه اش می کنیم یکی جوونتر می گیریم اگر هم بچه دار شد سقط می کنیم می پزیم می خوریم. ضربدی، دوری، n some , 3 some, complete directed graph without loopback و …
just kidding
برای رضا: دقیقا چه چیزایی میدی چه چیزایی می گیری؟؟؟؟

محسن در جواب رضا:
به نام خدا. واقعا از اینکه سعی خودتون رو کردید که قضیه رو به مسخره بازی نکشید ممنونم! گویا زیاد مثمرثمر نبوده.
اما آقا بهراد از شما به عنوان یک انسان دانشجوی فرهیخته این حرفا بعیده! فکر کنم همه بدونن که برای این مشکلی که شما مطرح کردید (قضیه پریز برق!) راه حل های بسیار ساده تری باشه. اما آق رضا! مثلا فکر می کنی چند درصدشون این جوری اند؟ یا شما چی میدی چی میگیری؟

سجاد در جواب محسن:
به نظر میاد بحث داره ناموسی میشه، پیشنهاد می کنم دیگه ادامه ندیم.

رضا در جواب شاهین:
سلام. آقا من غلط کنم چیزی بدم چیزی بگیرم. یه چیزی گفتیم ما حالا. منظورم اینه که احتمالا برای بعضی ها یه سری سودها هم داره. مثل همونایی که سعید گفت.

در اینجا ایمیل ها تموم شد.
اولا من یه کم متاسفم که همسن و سالام خیلی مایل نیستن رو یکی از مهم ترین مسایل زندگی شون فکرکنند و فقط دوست دارند بهش بخندن! نکته بعد اینه که ما ملت باید بتونیم تفکر دموکرات رو در خودمون پرورش بدیم یعنی بتوینم حرفمون رو بزنیم و حرف های مخالف رو با آغوش باز بپذیریم. اگه نتونیم همیشه تو این گیرودار آدم هایی پیدا میشن که برای اینکه ما مردم رو که دایم داریم تو سرو کله هم می زنیم رو ساکت کنند و سیستم رو از خطر متلاشی شدن حفظ کنند بساط دیکتاتوری رو پهن می کنند.
این بحث رو دوباره در این وبلاگ مطرح کردم که کسانی که براشون این مساله مهمه بیان و اگر نظری داشتن بدن. خیلی خوشحال میشم که دخترخانوم های محترمی که اینجا رو می خونند بیان و نظراتشون رو بیان کنند. من هم سعی می کنم که مطالعاتم رو ادامه بدم و با نظرات شما به امید خدا بتونیم به صورت یک مقاله کاربردی منتشرش کنیم. اگر هم نمی خواهید در قسمت نظرات بنویسید به من ایمیل بزنید به s.taghavi بر روی جیمیل. من هم دارم سعی می کنم به این وردپرس بفهمونم که نظرات رو بدون approve بیاره رو سایت.

بهمن ۳۰

خیلی ها به من می گن تو چرا مطالب سیاسی نمی نویسی؟ چرا نسبت به اتفاقاتی که می افته بی اهمیت هستی؟ همین امروز با دوست خوبم محمد ابراهیم یک سری بحث سیاسی می کردیم اون منو دعوت می کرد که بریم بزرگداشت عماد مغنیه و من می گفتم من نمی شناسمش که برم!‌ دلیل کلی دوری من از سیاست هم اینه: ابتدا بگم من با بخش انسانی قضیه کاملا موافقم و جنگ و خونریزی رو در تمام سطوح فارغ از اینکه چه کسی انجام میده محکوم می کنم ولی دلیلی که من رو از سیاست دور می کنه اینه که من دوست ندارم بازیچه باشم، بازیچه یک مشت انسان قدرت طلب که برای رسیدن به اهدافشون حاضرند دست به هر جنایتی بزنن. اون چیزی که ما از سیاست می بینیم ظاهر سیاست هست و اطلاعاتمون رو هم از این خبرگذاری هایی می گیریم که چه داخلی چه خارجی اخبار رو به نفع خودشون تغییر می دهند. حتی اگه ما اخبار صحیح رو بگیریم باز هم در سیاست چیزی نیستیم چون لازمه سیاسی کاری اینه که آدم اطلاعات داشته باشه اونم اطلاعات پشت پرده. حتی اگه اطلاعات پشت پرده هم داشته باشیم باز هم کافی نیست چون باید اهرم مقابله و فشار که معمولا اهرم های اقتصادی و نظامی هست داشته باشیم. این رو هم بگم من بی تفاوت نیستم، این مورد خاص رو نمی شناختم ولی اگه بدونم یک انسانی واقعا مظلوم واقع شده با تمام ابزارهایی که در اختیار دارم ازش دفاع می کنم. و در نهایت قرار نیست که همه آدم ها که سیاسی باشن. من عاشق علم و تکنولوژی و شعر و ادبیات و فرهنگ و هنر و اقتصاد و مدیریت و جامعه شناسی و … هستم و دوست دارم در این زمینه ها به فعالیت بپردازم. به نظر من ما توانایی حل یا فهم همه مشکلات دنیا رو نداریم و اصلا نباید هم داشته باشیم. من اگر واقعا طالب یک دنیای ایده آل که همه انسان ها در اون برابر و برادر هستند به نظرم باید اول از خودم شروع کنم. منی که هزاران هزار مشکل و ایراد دارم و توی راه درست و غلط خودم موندم چطور می تونم راه درست و غلط دنیا رو مشخص کنم. اصلا مگه درست و غلط برای همه انسان ها یک معنا و مفهوم داره. مولانا یک شعر زیبایی دارد که مضمونش دقیقا همینه که ای انسان ها هر آنچه هست درون شماست،‌ درون خودتون رو اصلاح کنید تا دنیای بیرون که آینه درون نمای شماست اصلاح شود. اصلا تا حالا از خودتون پرسیدید چرا خداوند که کلیه جهان در قدرت اوست با مشاهده جنایات و فسادهای انسان که مخلوق اوست او را در همین دنیا به سزای اعمالش نمی رسونه و نابودش نمی کنه؟ مگر خداوند بر هر کاری قادر و توانا نیست؟ پس چرا مثلا بر سر ظالمان سنگ فرو نمی ریزد و اونها رو نابود نمی کند؟ رو پاسخ این سوال من خیلی فکر کردم، من فکر می کنم این از صبر خداوند هست و اینکه به بندگانش میدون میده که قشنگ آن چیزی رو که در چنته دارن بیرون بریزن. و وای به اون روزی که آزمایش به پایان برسه و انسان هیچ توشه ای نداشته باشه و در مقابل خدای خودش که این همه به او فرصت داده شرمنده باشه.

بهمن ۲۹

خوب توی مطلب قبلی گفته بودم که ماجرای این دامنه شخصی ام یعنی taghavi.org رو بگم. راستش ماجرا خیلی جالب و در عین حال دردناک بود. یک بدشانسی خیلی ساده. فکر کنم سال ۲۰۰۵ بود که با یکی از بچه های فامیل نشسته بودم گفتیم بیایم این دامنه رو بگیریم و ازش استفاده کنیم. داشتیم توی دنیای وب می گشتیم که یک دفعه چشمم افتاد به یک آگهی که ای کاش چشمم هیچ وقت بهش نمی افتاد. آگهی مال MySQL بود. اون موقع تازه MySQL5 اومده بود و مای اس کیو ال! برای این که این نسخه جدید رو به دنیا بشناسونه و بتونه کاربران بیشتری رو جذب کنه با یک شرکتی قرارداد بسته بود و دامنه مجانی به اضافه هاست و دیتابیس و … میداد. ما ایرانی ها هم که برای محصولات مجانی شیرجه میریم. آب در کوزه و ما گرد جهان می گردیم!‌ رفتیم و خلاصه ثبت نام کردیم و رفتیم توی فرمی که باید مشخصات و … رو پر کنیم که دامین و هاست رو بهمون بدن. همه چیزایی که می خواست رو پر کردیم و یک بار همه چیز رو چک کردیم و تا این دکمه submit رو زدیم چشمتون روز بد نبینه برق رفت!‌ قضیه هم این طوری بود که گذرواژه مربوطه رو به ایمیلی که معرفی کرده بودیم می فرستاد. خلاصه برق ها اومد و رفتیم ببینیم چی شد. ایمیل رو که چک کردیم چیزی نیومده بود رفتیم توی همون فرمه که دوباره از اول کار رو انجام بدیم که می گفت که این دامنه هم اکنون ثبت شده!‌ هیچ مکانیزمی هم برای گذرواژه از دست رفته قرار نداده بودن. خلاصه ما موندیم و یک دامین ثبت شده و دو عدد دل سوخته!‌ :)

چند روز پیش این دامنه آزاد شد و من که از یک ماه پیش یک شمارنده نوشته بودم که هر روز بهم خبر بده چند روز مونده مثل قحطی زده ها پریدم و گرفتم و این شد که شما الان این وبلاگ رو می بینید!

بهمن ۲۷
شروع وبلاگ نویسی
icon1 admin | icon2 متفرقه | icon4 ۱۱ ۲۷م, ۱۳۸۶| icon3۱ نظر »

من هم بالاخره به جرگه وبلاگ نویسان پیوستم. البته قبلا به مدت کوتاهی یک جای دیگه می نوشتم که چون هم صفحه شخصی ام نبود و هم اینکه خیلی رو مطالب وقت نذاشته بودم ترجیح دادم اون مطالب رو به این وبلاگ جدید منتقل نکنم. قصه این دامین taghavi.org هم در نوع خودش جالب بود که اگه شد تو همین یکی دو روز آینده همین جا می گم. فعلا هم که این وبلاگ نه عنوانی داره نه ساختار درستی که امیدوارم کم کم با یادگیری وردپرس که این وبلاگ بر مبنای اون ساخته شده کم کم بتونم همه مشکلات رو با کمک کسانی که اینجا رو می خونن درست کنم. پس اگر دیدید که سیستم داغونه نگید این دیگه چه وبلاگیه!‌
و اما هدف؟ کار که بدون هدف اصلا معنا نداره! راستش در حال حاضر خیلی کامل و جامع رو این قضیه فکر نکردم. قطعا در وهله اول انسان دوست داره که عقاید و نظرات و دیدگاه هاش رو با دیگران به اشتراک بذاره. در مراحل بعد من دوست دارم روی مطالب و موضوعاتی کار کنم که برای سعادت حقیقی انسان و تکامل بشریت مفید باشه. شاید بپرسید چه موضوعاتی؟ راستش من عاشق علم و تکنولوژی هستم. به خط قرمزهای اخلاقی و شرافت انسانی عمیقا پایبندم. شعر و موسیقی و کلا هنر رو خیلی دوست دارم و … در یک کلام عاشق زیبایی، حقیقت، عشق و خداوند و بندگان پاک او هستم. دوست دارم در زندگی ام سرمایه ام در این مسایل رو روز به روز بیشتر کنم. می دونم که به عنوان یک جوان بیست و دو سه ساله خیلی خیلی اول راهم. رو همین حساب دوست دارم اینجا مکانی باشه که بتونم حرف هایی که تو دلم هست رو بزنم و حرف دل شما رو هم بشنوم. امیدوارم بتونم و بتونیم به این هدف برسیم و در مسیرش گام برداریم.
پس الهی به امید تو