دیروز لینک وبلاگی رو دیدم به نام shahir blog . همون طور که می دونید من حتی الفبایی از سیاست رو نمی دونم و واقعا دوست هم ندارم بدونم، با این حال بنا به کنجکاوی چندین مطلب آخر و کامنت های مربوطه اش رو یه نگاهی کردم. سایت بدی نبود و تحلیل های به نسبت عقلانی ارایه کرده بود. (دیگه واقعا با خودم عهد می کنم مطالب سیاسی رو حتی نگاه هم نکنم). پس از خواندن چند مطلب واقعا دیگه خواندن بقیه مطالب برایم قابل تحمل نبود. اینکه یک حکومتی با نظامی گری به اسم دموکراسی میاد و برای رسیدن به نفت اون مملکت حاضر میشه صدها هزار انسان بی گناه رو به کام مرگ بکشونه. اینکه حکومتی برای اینکه ایدئولوژی شکست خورده اش رو به دنیا صادر کنه حاضره به طرز سیستماتیک مردم خودش رو سرکوب و تحقیر کنه. اینکه حکومتی دیگر برای رسیدن به اهدافش از مردم کشوری به عنوان کارت بازی در مقابل یکی دیگه استفاده می کنه و … اصلا منو به مرز دیوانگی میکشونه! دعواها همه شده سر منافع، سر سلطه، سر پول ، سر اینکه خدای من از خدای تو بهتره و … و این وسط یک چیزی اصلا به کل فراموش شده. انسان و مفهوم انسانیت. حکومت، پول و دین همه قاعدتا باید در خدمت انسان باشند ولی مثل اینکه همه اینها در قدم اول باید انسان رو به اسارت خودشون در بیارند! تا بتونند به جلو حرکت کنند.
واقعا تا حالا به این مساله فکر کردید اصلا چرا باید عده ای ادعای سلطان بودن جهان رو بکنند و سیاست های جهانخوارانه داشته باشند؟ چرا بعضی حکومت ها نمی تونند با مردمشون دوست باشند؟و خیلی چرا های دیگه …. حالا جدای این مسایل سیاسی که بعضا این گونه حقه بازی و سیاه بازی ها رو می طلبه الان در دنیا نگاه کنید به مسایل اجتماعی و اقتصادی و حقوق بشر و … . یک پوسته و تمی از مدرنیته و توسعه می بینید (که البته توی خیلی از کشورهای جهان سومی اون رو هم نمی بینید) ولی اون خرد و کرامت انسانی و اخلاقیات دیگه روز به روز داره کمرنگ تر میشه. دروغ و تزویر داره زیاد میشه. دوستی ها همه داره رنگ مادی و منفعت می گیره. همه دارند به حقوق همدیگر خدشه وارد می کنند. همه فکر منفعت خودشون هستند و هیچ کس حاضر نیست بپذیره همه ما به هم وصل هستیم. باز خدارو شکر که این مسایل اپسیلونی در مملکت ما بهتر هستند ولی در همه جا روز به روز حقیقت او در حال غریبه تر شدن میان آدمیان است.
خدایا! بارالها! مگر تو به مخلوقاتت وعده هدایت نداده ای؟ الان بنده ناچیز تو از تو می خواد که هدایتش کنی! لطفا منو هدایت کن! خدایا در تمامی زمینه ها سایه جهل و ظلمت و تعصب در حال گسترش بر روی فکر و قلب بشریت است.
خلاصه دیشب رو با این افکار گذروندم. امروز صبح نسبت به روزهای قبل خیلی زودتر بیدار شدم. نمی دونم ساعت چند بود فقط هوا تاریک بود. نماز صبح رو به جا آوردم و گفتم پاشم برم پارک سرکوچه یه کم ورزش کنم. رفتم پارک و شروع کردم ورزش. نیم ساعتی گذشت نشستم روی نیمکت پارک. خورشید داشت از افق طلوع می کرد. با دیدن زبانه های نور خورشید سوال های سوهان روح دیشب برایم دوباره مطرح شد. داشتم با خورشید حرف می زدم و از خدا به خاطر این دنیا شکایت می کردم که یهو یکی زد رو شونه ام و گفت: داری با کی حرف می زنی؟ حالت خوبه؟ . برگشتم دیدم یک آقای میانسالی است که با چهره ای خندان همراه با تعجب داره به من نگاه می کنه! گفتم: هیچی! هیچی! گفت: چرا! داشتی از خدا شکایت می کردی! خدا چه هیزم تری به تو فروخته که اینقدر شاکی هستی؟! (باخنده) گفتم: نه بابا! من کی باشم که بخوام شکایت کنم اونم از خدا! خلاصه صحبتمون با هم گرم شد و بهش گفتم که تو دلم چی میگذره. خیلی با هم حرف زدیم. باورم نمیشد آدمی که تو نگاه اول برای یک انسان ظاهربین ممکن بود تصوری از یک انسان کاملا معمولی ایجاد کنه داشت به من حرف هایی میزد که جهان بینی من رو از این رو به اون رو می کرد. حرف هایی عجیب که تا حالا از زبان هیچ کس نشنیده بودم. حرف هایی در باب عدل الهی، حکمت الهی، مفهوم آزادی، دین و نهایت انسان. خلاصه از هر بابی صحبت کردیم. اینقدر محو در صحبت هاش شدم که اصلا نفهمیدم چقدر زمان گذشت. وای چقدر اشعار زیبا از مولانا و حافظ برام گفت. دو جمله از صحبت هاش خیلی عمیق بود و هنوز هم در گوشم است: “دنیا زندان مومنان و جولانگاه ظالمان است” اصلا تا حالا به معنی دنیا فکر کردید؟ از دنی میاد یعنی نازل و پست و پایین آورده شده و جمله دیگرش: “اگر خدا سیاهی رو خلق نمی کرد هیچ وقت سفیدی قابل رویت نبود، اگر خدا ظلم و ظلمت را نمی آفرید هیچ گاه مفاهیمی مانند نور و خرد و عدل و آزادی برای ما قابل فهم نبود”
صحبت هاش دقیقا برای من مثل آب روی آتش بود. بایستی برمی گشت منزلشون و از هم جدا شدیم و من احساس می کردم در فضا شناور هستم. داشت می رفت بهم گفت: راستی چرا جواب سوالاتت رو از خودش نمی خوای؟ و من یک نگاهی همراه با سوال بهش کردم و گفت: کلام خدا و رفت. و شعله ای در درون من زبانه زد که آه! ما چقدر با خدا و کلام خدا غریبه ایم.
برگشتم منزل. بدون هیچ تعللی به سراغ کلام خدا که در منزل داشتیم (قرآن) رفتم. باز دست مادرم درد نکنه که بعضی وقتا تمیزکاری می کنه وگرنه خدا میدونه چقدر خاک الان روی قرآن بود! قبل از اینکه باز کنم یک لحظه فکر کردم واقعا جایگاه قرآن و انجیل و تورات و در کل کلام خداوند در زندگی ما چیه؟ سرسفره هفت سین، همراه با آینه شمعدون برای منازل جدید و برای زوج های جوان، برای راهی کردن مسافر و … . کاغذ و جلد این کتاب ها رو احترام می کنیم، بر آنها بوسه می زنیم و برایمان مقدس هستند و اکثرا آنها را نمی خوانیم و به معانی و مفاهیمش کاری نداریم. اصلا گناهه اگر یک کسی قرآن یا انجیل یا تورات بخونه و سرلوحه اعمالش بر اساس کلام خدا باشه!
خلاصه از خدا خواستم تا هدایتش را شامل حال بنده ناچیزش کنه و قرآن رو باز کردم و چشمم به آیه های ۱۵۲ تا ۱۵۷ سوره بقره افتاد:
پس مرا یاد کنید و شکر نعمت من به جای آورید و کفران نعمت من نکنید (۱۵۲) ای اهل ایمان در کار خود صبر و استقامت پیشه کنید و به ذکر خدا و نماز توسل جویید که خدا یاور صابران است (۱۵۳) و آن کسی را که در راه خدا کشته شده مرده مپندارید بلکه او زنده ابدی است و لیکن همه شما این حقیقت را در نخواهید یافت (۱۵۴) البته شما را به سختی ها چون ترس و گرسنگی و نقصان اموال و نفوس و آفات زراعات بیازماییم و بشارت و مژده از آن کسانی است که صبر پیشه کردند (۱۵۵) آنان که چون به حادثه سخت و ناگواری دچار شوند صبر پیشه کرده و گویند ما از خداییم و به سوی او باز می گردیم (۱۵۶) آن گروهند مخصوص الطاف الهی و رحمت خاص خدا، و آنها خود هدایت یافته گانند (۱۵۷)
احساس کردم خداوند نوری به قلبم تاباند و همان گونه که وعده هدایت به همه مخلوقاتش داده است مرا هدایت کرد! خدایا ممنونم از تو!
راستی چند روز نشد که وبلاگ رو به روز کنم که از کسانی که اینجا رو می خونند پوزش می خواهم و امیدوارم بتونم با سرعت ثابت به روزرسانی داشته باشم. به نظز میاد این تم جاری خیلی زیبا و با مفهوم نیست و باید عوض بشه.
اسفند
۱۸